یکی از ملاحظات روانشناختی رنگ که در کاربرد هنری رنگ اهمیت دارد، بررسی تأثیر متقابل رنگها است. جلوه یا اثر هر رنگ در جوار رنگ دیگر تغییر میکند. اگر در شرایط روشنایی مناسب، چند ثانیه به یک رنگ فام دار خیره شویم و بی درنگ بر سطحی سفید بنگریم، مکمل آن رنگ را خواهیم دید. این پدیده را – که ناشی از واقعیت فیزیکی رنگ عینی نیست – پی انگاره می نامند. پی انگارهٔ هر رنگ، رنگ مجاورش را تحت تأثیر قرار می دهد و در نتیجه، تفاوت کیفی آن دو رنگ بارزتر میشود (مثلاً ً قرمز در کنار سبز، پرمایه تر به نظر می رسد و برعکس). تغییری که بدین سان در جلوهٔ رنگها پدید میآید، مشخص کنندهٔ تباین آنها است. اگر موقعیت دو حوزهٔ رنگی مقایسه شده چنان باشد که تغییر جلوهٔ رنگها با هم تلاقی کند، اصطلاح تباین همزمان به کار برده میشود.
رویکرد روانشناختی رنگ به احساسهای معینی نیز بستگی دارد که رنگهای عینی دربیننده برمی انگیزند. به سخن دیگر، در این مقوله، رابطهٔ رنگهای عینی با آثار ذهنی شان مورد نظر است. رنگهایی که حاوی مقدار زیادی آبی هستند (از بنفش تا سبز)، نسبت به رنگهایی که زرد یا قرمز بیشتری در خود دارند (از مغز پستهای تا ارغوانی)، سردتر می نمایند. رنگهای سرد، مختصر کاهش در دمای بدن نگرنده ایجاد میکنند و رنگهای گرم باعث مختصر افزایش دمای بدن میشوند. به لحاظ بصری، رنگ گرم پیش میآید و رنگ سرد پس می نشیند. بسیاری از نقاشان از این کیفیت رنگها برای فضا سازی تصویری بهره گرفته اند. خاستگاه احساسهایی چون گرمی، سردی، پیش آیندگی، پس روندگی، وزن و اندازهٔ رنگها – که اصطلاحاتی رایج در ادبیات هنرهای تجسمی اند) همانا سه صفت اساسی رنگ، یعنی فام، درخشندگی و پرمایگی است.
نقاشان قدیم بسیاری از نمودها و آثار بصری رنگ را بدون شناخت علمی به کار می بستند، ولی انتشار نظریههای رنگ، نقاشان پسادریافتگری (پست-امپرسیونیسم)، اُرفیسم و آپ آرت را بر آن داشت که امکانات بیانی و تزیینی رنگ را گسترش دهند و به راه حلهای تازهای در مسائل حجم، فضا، نور و حرکت دست یابند.