و بر قلهی یاگامی
روشنایی به سیاهی میگراید.
میپنداشتم مردی دلیرم
اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است.
هی تومارو
---
شکوفهها چرخزنان با نسیم
چنان چون برفدانهها ناپدید میگردند
آنچه زوال میپذیرد
منم
کن تسون
---
دروازهی خانه را بسته بودم
و چفت در را...
از کدام در درآمدهای عزیز من
تا به رویای من پدیدار آیی؟
تاری هارا
---
تنها زمانی کوتاه
در کنار یکدیگر بودیم
و پنداشتیم که عشق
هزاران سال میپاید
یاکامو کی