اشیا تیره می شوند: من نزدیک می شوم
گذاشته ام به دو نیمم کنند
تو نزد من نیستی
در عمق چاه
تنهایی ی تن من
آنکه من بودم با مُهر و موم و چفت و بست
در خواب درها را بروی تو قفل می کنم
روزهای استراحت گسترده می شوند به صف
نمی توانم به این نقطه برگردم
این گریه هیچ طنابی را به تاب نمی اندازد
تنها می شکند، می شکند
آسمانی که می توانستی چشمانت را به سویش بدوزی
*
سنگ بر سنگ بگذار بر این هراس
مکان ها و نام ها
دیر زمانی ست که می لرزم
دیواری از خاک و یخ
اینجا چیزی پیدا نمی کنم
دنبال خروجی می گردم
پوستم در دورهاست
دستان مضطرب
براق چون فلز
سایه آمده است تا استراحت کند
نوری نیست تا با آن بجنگد
بخار شده ام من
سرما خودش را به بالا منتقل می کند
من زیادی نفس می کشم
سطح آماده است برای خراشیدن
در تکه پاره های زمان
زخم های من است.
*
این که بتوانی بایستی در یک مکان
زمانی دراز با احتیاط
شمع مرده به روی چشم ها چون دستاری
زمان ظاهرا به راه خود می رود
ما رو به پایین معلقیم
برای همراهی دندانهایم را می لرزانم
اینجا ایستاده ام ساکن پشت صورتک های پشمالو
*
بگذار دست فرمان دهد بگذار سر همراهی کند
خاطرات انبوه می شوند بدون رنگ و جلا
نمی دانم چه چیزی را باید می دانستم
حقیقت را از سیاهی بخواهم:
دستی پر از تاریکی ی بیشتر
تو تن من نیستی من تن تو نیستم
دیگر تعلق به تو ندارم
تو از خودی نه مال من
آهک تو از من می رود
بیدار در شب، بیدار در سحر
نخ ها و طناب های قرمز آویزانند برابر چشمان من
جایی نیست برای آرامش
آدم چانه اش را می بندد . سرش را بالا می گیرد
بگذار کشیش بیاید
به داخل می چرخد
طنین ها، انتظار
زمان راهی به درون نمی جوید
سکوت حاوی هیچ چیز نیست
نفس سنگین و سنگین شده
خمیده با نگاهی شکسته
در درون چشم های شکسته ات نگاه کردم
می توانم تو را از خودم بپوشم
می توانم در چشمان تو خود را زیبا کنم
*
اینجا تنی نیست تا شکنجه کنی
همین داخل مرا بسوزان
حالا کمتر می دانیم
حالا می توانیم همدیگر را بشناسیم
خم می شود بدنهای به زنجیر کشیده ی ما
برای همه چیز دیر است
با پتوها و آغوش تو را گرم می کنم
پیشانی ات را با روغن اتو می کنم
این دانشی سیاه است
یکی دیگر، وانهاده، تو رفتی
هیچ مهلتی برای عقب نشینی نیست
درون سرم می لرزد
باد های مرگ برمی گردند
بازوهایم را باز کن
همه چیز درون خودش غرق می شود
شب جای نور را اشغال کرده است
بوی تو ضعیف تر می شود
به هر جهت که مرا می رانی
*
باید به من نه بگویی
شمع ها از صدایی عظیم و پرقدرت خاموش شده اند
حالا مانده تا بچینم باقی مانده هاش را از درون چشم
زمان آنست که خاموش شوم
صاف از میان من می گذری
سرفه ای در میان سرم صدا می کند
جایی که تنهاست
من می گویم: از زرد تا زرد
اینجا چیزی خوابیده است که نامی برایش ندارم
آن پابرجایی را دوباره به من بده
مرا با نگاه جستی
باید پرهیز کنم از درخشش آشتی