موتور استارت
در زیر زمین.
آچار فرانسه
در جعبه ی ِ جواهرات.
حلقه ی ِ نظافت
دور گردنم.
پَنس ِ اسکناس
بر رگ شعر.
ضربه ی ِ مته
بر ناف درد.
اندوه
در سالن ترانه.
میخ
بر تابوت عروس.
کیلد ِ برق
توی ِ مغز.
2
کلوب خیاطی ِ شیطان
در تنهائی ِ تکه پاره شده
منقار تیز عروسان
گلها را زنده زنده می سوزاند
بر وردی ِ میز موعظه.
و بر رختخوابم برف می دوزند.
آنان مرا در پیراهن مادرم
می پیچند.
دختران گریه
مجرای اشک ندارند
برای اینگونه یأس و پریشانی.
3
آرامش ِ قبل از توفان بود.
اینرا مثل قایقی به یاد می آورم.
کاری از دستم بر نمی آید
آقای سخنگوی ِ دولت.
آقا و خانم ِ سخنگوی ِ دولت ، من می خواهم
شما مرا به دریاچه روسنباد ببرید
وعالیجنابش را در قایق ِ یدکی
جای دهید.
بدون جلیقه ی ِ نجات.
او آواز دان اندرشون را برای خواهرم
خواهد خواند.
و دانشگاه ِ سودر تورن
باید که اینرا بداند.
4
آسمان
مدال پرش ِ ارتفاع است
پشت ِ کرکره ها.
من ماکارونی می پزم
و به دوست ِ دریائی ام می اندیشم.
هر روز گردگیری می کنم
میدان نبرد ِ توی ِ سرم را
و خانه ی ِ غیر ِ قانونی ِ توی قلبم را.
روزگارم رؤیای مشاور املاکی نیست.
من زنی هستم بدون شهر آتش
و سقف ِ پروانه ای
و پیشوند خارجی.
چرا ؟
چرا فقط آپارتمان ها
افسون باستانی دارند.
5
اداره مسکن نیست.
اتحادیه ی ِ مستأجران نیست.
خانه ای در جهنم است.
اما من پنجره ام را رو به تنهائی می گشایم.
برحاشیه تنهائی می ایستم و ُ به تو می نگرم.
و تو در من مثل آتشی روی آبشار.
اینهمه جمعیت ِ شهرهای ِ گمشده
اینهمه همسایه های ِ با خاک یکی شده
و حالا این یکی که می درخشد چنین
من مستأجری
بدون ِ ورودی شخصی به تاریکی ها هستم.
من حکایتی
بی سوبژه ام.
بی حاشیه
باقی می مانم و ُ می زیم.
کسی بازم نمی کند
تا در صفحه ی ِ مورد ِ علاقه اش علامتی بگذارد.
من جلد کتابی هستم.
6
آدمها زندگی می کنند فقط
به اندازه ی ِ حسقدمی
تا گرداب .
همه ی ِ ما آدمها زندگی می کنیم فقط
به اندازه ی ِ فکرخیزشی
از کارلا وگنن.
و من به اندازه ی ِ بوسه - پرشی
تا مؤسسه ی ِ کفن و دفن فاصله دارم.
همراهم
کودکی ست که فریاد می کشد
از گوشه گوشه ی ِ زمین.