مارکو نفس زنان خودش را به کلاس رساند.کتاب های را که زیر بغلش بود مرتب کرد و سینه اش را جلو داد.ضربه- ای به در زد و وارد کلاس شد.خانم معلم پشت میزش نشسته بود.مارکو سلام کرد.خانم معلم عینکش را کمی جلو آورد و گفت:سلام می دانی ساعت چند است؟درست ساعت یازده صبح! مثل این که زنگ مدرسه ساعت هشت و نیم زده می شود! بعد از روی صندلی اش بلند شد و ادامه داد:چرا دیر آمدی؟مارکو به خانم معلم نگاه کردوگفت:چرا؟خوب,خوب... برایم اتفاقی افتاده.خانم معلم و بقیه ی بچه ها برای شنیدن اتفاقی که برای مارکو افتاده بود به او چشم دوختند.
مارکو گفت:امروز صبح, وقتی از خانه بیرون آمدم تا به مدرسه بیایم,با خودم گفتم:وقتی هشت و ربع از خانه حرکت کنم حتما اولین دانش آموزی هستم که سر جایم می نشینم. با خودم گفتم:من اصلا حق ندارم یعنی نباید دیر به مدرسه برسم.کتاب هایم را روی سرم گذاشته بودم و قدم زنان از خیابان عبور می کردم که ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم بعد از آن صدای عجیب دیگری به گوشم رسید.به اطرافم نگاه کردم!وای خدای من!پرنده ی عجیب و غریبی روی کتاب ریاضیات من تخم گذاشته بود.ایستادم.نمی دانستم چه کار باید بکنم.جرات نداشتم قدمی بردارم;حتی جرات نداشتم عطسه کنم.چون تخم پرنده به زمین می افتاد و می-شکست.وای چه اتفاق وحشتناکی!برای همین تصمیم گرفتم بی حرکت بایستم.اما مدتی که گذشت,پاهایم خسته شد و نشستم.داشتم فکر می کردم که ناگهان دیدم دو تا موجود ریز روی زمین به آرامی حرکت می کنند.خوب که نگاه کردم دیدم دو تا کرم هستن که دارن به هم دعوا می کنن.چقدروحشتناک بود.آقا کرم سر خانم کرم فریاد می کشید:این پسر نباید منتظر تخم پرنده بماند.چون حق ندارد دیر به مدرسه برسد!همین حالا باید تخم را از سرش پایین بیندازد و به مدرسه اش برود.اما خانم کرم فریاد زد:شکستن این تخم وحشتناک ترین ظلم دنیاست.نگهداری از یک تخم مهم تر از دیر به مدرسه رسیدن است.اگر این پسر تخم را بشکند بد جنس ترین پسردنیاست.در همین وقت یک جفت گربه ی بزرگ هم شروع به دعوا کردند. خدایا چه دعوای! از دعوای آن دو کرم هم بدتر بود.یکی از آنها گفت:اگر این پسر همین حالا به مدرسه نرود خانم معلم از دست او عیلی عصبانی می شود و حتما او را تنبیه خواهد کرد. گربه ی دومی فریاد کشید:اصلا مهم نیست!این پسر نباید تکان بخورد چون پرنده ی مادر منتظر منتظر جوجه هایش است.با شنیدن این حرف ها همان جا نشستم.مدتی گذشت و خشسته شدم. می خواستم دراز بکشم که ناگهان صدای شنیدم:<<پوپ>> و یک پرنده ی عجیب از توی تخم بیرون پرید و با خوشحالی گفت:دوست من از تو متشکرم!خیلی در حق من محبت کردی. واقعا از این که تو را تا ساعت یازده صبح منتظر نگه داشتم متاسفم.همه اش تقصیر من است.این را حتما به خانم معلم بگو. حالا برو! امیدوارم که موفق باشی. بعد پر زد و همراه مادرش دور شد.آنها که رفتند من هم به سرعت به طرف مدرسه دویدم.