پل استر، با نام کامل پل بنجامین استر در تاریخ 3 فوریه 1947در نیووارک از پدر و مادری متعلق به طبقه متوسط به دنیا آمد. او در دانشگاه کلمبیا تحصیل و مدرک لیسانس و فوق لیسانس خود را از این دانشگاه دریافت کرد. استر بعد از پایان تحصیلاتش به فرانسه رفت و چهار سال در این کشور زندگی کرد و سپس به آمریکا بازگشت. استر سپس با لیدیا دیویس نویسنده معروف آمریکایی ازدواج کرد ولی این ازدواج دوام نیاورد و به طلاق انجامید. او در سال 1981 با سیری هوست وت، رمان و مقاله نویس آشنا شد و با او ازدواج کرد. این زوج در حال حاضر با یکدیگر در بروکلین (نیویورک) زندگی می کنند.
«حماقت های بروکلین» عنوان جدیدترین رمان پل استر، نویسنده پست مدرن آمریکایی است. متن زیر خلاصه ای از این رمان است؛دنبال جای آرامی برای مردن بودم. یک نفر بروکلین را پیشنهاد کرد. من هم رفتم و آنجا یک آپارتمان اجاره کردم. دکتر گفته بود که علائمی از بهبود نسبی سرطان ریه در من مشاهده می شود ولی حرف او را باور نمی کردم؛ به همین دلیل وقتی دخترم راچل آمد تا من را خوشحال کند، گفتم که نه خودش برایم اهمیتی دارد و نه حرف های تکراری اش. شاید بشود گفت که من هرگز در زندگی نتوانسته ام با دیگران ارتباط برقرار کنم.دیگر صحبت در مورد خودم بس است.
این کتاب در واقع درباره خواهر زاده ام تام است. دروغ گفته ام اگر بگویم وقتی یک روز او را دیدم در فروشگاه کتاب های دست دوم هری لایتمن کار می کند به شدت تعجب کردم. آخرین باری که او را دیدم مردی خوش تیپ و تر و تمیز بود. ولی حالا، چاق و بی ریخت شده بود. با هم برای خوردن ناهار بیرون رفتیم.
تام از خیلی چیز ها برایم حرف زد؛ از اینکه چگونه زندگی اش از زمان دانشگاه در سراشیبی قهقرا قرار گرفت؛ چگونه با خواهرش آئورورا قهر کرد (چون خواهرش گرفتار فیلم های مستهجن و مواد مخدر شده بود)؛ اینکه چگونه به زنی که نامش را گذاشته بود «مادر کامل زیبا» (م. ک. ز.) علاقه مند شده بود و سر آخر اینکه چطور شد در فروشگاه کتاب های دست دوم هری مشغول به کار شد.او محرمانه به من گفت؛ «او آدمی که نشان می دهد نیست. او به خاطر یک کلاهبرداری هنری زندانی کشیده».هیچ کدام از این مسائل من را ناراحت نکرد و من با هری و م. ک. ز. خیلی زود آشنا شدم. ولی وقتی لوسی دختر 10 ساله آئورورا ناگهان در کتابفروشی ظاهر شد همه چیز تغییر کرد.
لوسی از حرف زدن خودداری می کرد و به همین دلیل من نتوانستم بفهمم محل زندگی مادرش کجاست. من که پاک ناامید شده بودم او را به یکی از آشنایان در ورمونت، سپردم و خودم به سمت شمال رفتم. لوسی بدون اینکه ما بدانیم باک بنزین ماشین را پر از نوشابه کرد و ما پنج روز در مسافرخانه چودر توقف کردیم. اینگونه سرنوشت حوادث را رقم می زند. در پیله اتفاقات غیر قابل تصور، تام با هانی آشنا شد و من هم گفتم که لوسی باید با من زندگی کند. بعد هم شنیدیم که هری مرده است. او را به خاطر فروختن یک دست نوشته جعلی از هاثورن تهدید به مرگ کرده بودند.ما سپس به بروکلین برگشتیم. هری فروشگاه را برای تام به جا گذاشت؛ تام هم با هری ازدواج کرد و سر و سامان گرفت و برای همیشه در شادی و خوشبختی زندگی کرد و اما لوسی! او بالاخره حرف زد و رفت با تام و هانی زندگی کرد. من و راچل هم با هم آشتی کردیم و او اندکی بعد گفت که من به زودی پدربزرگ می شوم.من دنبال آئورورا را گرفتم و سر از مکان یک فرقه مذهبی عجیب و غریب در کارولینای شمالی در آوردم.
او در آنجا توسط شوهر دومش، دیوید، که آدم شروری بود زندانی شده بود.او با گریه می گفت؛ «ممنون که من را نجات دادید، عمو ناتان. هر چند البته هیچ خطری من را تهدید نمی کرد و هر وقت می خواستم می توانسم آزادانه بیرون بروم ولی با این همه از شما ممنونم که من را نجات دادید».
ولی من رمان نویس مهمی هستم و نمی توانم داستانم را اینگونه به پایان برسانم. وقتی بیمارستان را ترک کردم ساعت 8 صبح 11 سپتامبر 2001 بود.