قرارمان این است
حرفی نمی زنیم
بگذار حوصله ی شب نشینی مان از سکوت
سر برود .
دیگر مطمئنم که پشت هر واژه
سوءتفاهمی جیغ می کشد .
دیگر مطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دم کرده ی گیاهی از این دست
برای فرو بردن بغضی بزرگ
که گیر کرده پشت سیب گلویم .
- رویا زرین -
- من از کنار برج بابل آمده ام -
واپسین فریادم
می پیچد
در سکوتی که داده او را امان :
تو
دست کم
تو
بازگو
ناله کنان
بازگو
با قرنها
که من
می سوزم
- ولادیمیر مایاکوفسکی -
- ترجمه م.کاشیگر -
پیش از ظهرها ، بر صندلی ننویی خالی ام
به اتفاق چند زن می نشینم
و خاطر جمع به آن ها نگاه می کنم و می گویم :
در من کسی است که نمی توان به او دل بست .
...
- برتولت برشت -
- ترجمه ی علی عبداللهی -