فایدیم

حرف

فایدیم

حرف

برایم آفتابگردان بیاور...

برایم آفتابگردان بیاور

 

که بنشانم در شوره زار سوخته ام

 

تا پریشانی سیمای زردش را

 

در تمام روز به پهنه های آبی آسمان بنماید

 

 

اشیا تاریک مشتاق نورند

 

جسم ها در جریانی از رنگ‌ها تحلیل می روند:

 

در موسیقی‌ها

 

از این رو پژمردن، رخدادی از رخداده هاست

 

 

بیاور گیاهی که سوقم دهد

 

به جایی که شفافیت ها ی زرگون آشکار

 

و زندگی چون عطر متصاعد می‌شود

 

آفتابگردان دیوانه‌ی نور را برایم بیاور

 

 

 

 

 

                        اوجنیو مونتاله

 

حسی است در چیزها

برای ما است که آفتاب به صحنه باز می‌گردد،

سپیده در پشت پرده‌ی تپه‌ها

خود را بزک می‌کند،

و شب عطر می‌زند و با ما می‌خرامد.

بر کوره‌راه‌های افسون

برای ماست که خاک هراسناک‌ترین مغاک‌ خود را می‌پوشاند.

حسی است در چیزها

دانشی در بی‌خبری

و نفسی گرم

در بطن زمستانی که همه چیز را می‌بلعد.

 

                   (  اسوالدو راموس)

دلم در پاییز

همه را در دل من راه نیست

کاج‌ها و نیزار کوچک دوستان من

بادهای پاییزی را از دیوار شرقی راهی نی

غرب خانه جولانگاه باد

مرا چنگی؛ تنبل از نواختن

مرا کتاب‌هایی است؛ بی‌حوصله از خواندن

تمام روز دلم را آرامشی است و آرزویی نی.

چرا خانه را بزرگتر کنم؟

اتاقی برای تنی کافی است

چند پیمانه برنج برای خوردن؟

«وظیفه» مرا بس

مرا نه یارای پرورش توت و نه کشت برنج

«وظیفه» قوت و پوشاک مرا کافی است

چنین که منم چرا باید ناراضی باشم؟

 

 

              (   بوجو ای)