فایدیم

حرف

فایدیم

حرف

Rumi

 هوسی ست در سر من که سر بشر ندارم

من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

In my head, I have such a whim, that I haven't patience for humankind, I'm so excited from this whim that I'm not aware from myself.

دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی

من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم

Lord of the love, every moment, will give thousands of lands, but, I wish, him, only, to see the beauty!

سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی

که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

In a dawn, his love, taked my bleedy heart, to a place, that there was no day nor night, so I'm not aware from changing of the time.

سفری فتاد جان را به ولایت معانی

که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم

My vitae, voyaged to the city of virtuality, that caelis and luna, hadn't such a voyage.

ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند

تو گمان مبر که از وی دل پر گهر ندارم

Because of distance, if my entity, shed pearls from oeils, yet my heart is full of gem, by his love!

بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن

دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم

I've shown a sign from his beauty, and both world, taked in chaos but I havn't intention for it.

تبریز! عهد کردم که چو شمس دین بیاید

بنهم به شکر این سر که سر دگر ندارم

Thou, city of Tabriz! I promise when "Shams", came from thee, I prostrate, to thank, because I haven't another wish.

...

Song: Dastagh-e Homayoon

Homayoon, Chakavak, Bidad, Rajeh, Signing to Oshaq, Rajeh, Forood

sweet lips

دل من آتش تابانی ست
که فروغ از رخ خورشید بیانداخته است
هر پگاه از خم ابروی تو سر می آرد
تا دوگانه به سراپای تو بت بگذارد

My heart is a shining fire,

caused, the sun looked dark

every morning, will rise from thy brows

to worship thou, Goddess of mine.



دل من ماه بلندی ست روان گشته چو آب
رودی از مهر تو بگداخته است
روشنی می برد از سینه ی من کوه به کوه
تا بسوزاند
بازار شب آلوده ی تاریک فروشانه ی خواب

My heart is a high moon, flowing like water.

It's a fiery river,

leading the light, from my chest, over the mountains

to set on fire, the nightly bazaar of dark sleep.



دل من همچو چراغی ست سخن گو
شده جاوید ز دیدار تو مست
روشنی از رخت آورده به دست
واژه هایِی به فروزندگی روی تو بر ساخته است
که زبانش را
جز تو ای روشن خاموش پرست
کس نمی داند و آهنگش را
هیچ سازی به جز از چشم تو ننواخته است

My heart is a speaking magic lantern

drunken from thy look,

taken the light from thy face,

made words, as light as thy beauty.

Nobody knows its words, other than thou, my shining still and, no instrument played its melody other than thy eyes.



دل من موبد شب خیزی ست
در شگفت آمده از این همه راز
که به بالای تو بنشسته و پیدایی تو
ایستادی به بلندایی خویشی به نماز
می بینم،
می نشینم،
در می مانم،
سر می اندازم در پای تو پیش
می کنم با تو به مهراب اندر، راز و نیاز
که تو آن چشمه ی خورشیدی ومهر
کز زمین جوشد و تا با بام سپهر
ناز افراخته است
تا ابد ای تو ز زیبایی ناز
به پرستیدن خود دین نو آورده و کیش
بگذار از لب شیرین تو بسیار کنم آتش خویش

My heart is a sleepless magus,

amazed from this secrets,

surrounded thy figure

yet th'art appear, standing, praising thyself stature.

I see,

I sit,

I wonder

I prostrate,

I worship thee, in my adytum.

Th'art, that spring of sun

boiling from the earth, to the roof of the caelis,

raised up the demur.

Thou, delicate and lovely, forever,

have a new religion, to worship thyself,

let me, to burst into flame, my fiery love, by thy sweet lips.


 


با یا همراه!

 

در کنار هم قدم می زنیم٬

چشم من

 فراتر از تو

 خیابان را می کاود٬

و دل تو

پشت سر من٬

کوچه های خاطراتت را.

 

پس چرا نمی رسیم؟