توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
کندوی پاک دخیل و طلسم
چه پرنده ها که تو جاده کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون به تن خستگیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو بخداست
صدایی که تو ی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
رقص دست نرمت ای تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت
حالا تو شمارش ثانیه هام
کوبه های بی امونه تبره
تبری که دشمنه همیشه ی
این درخت محکم و تناوره
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
آمدم نعره مزن.جامه مدر . هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی؟
زود بیا..
از چیز دگر....
نیست دگر...
خیز از این خانه برو رخت ببر ...
ای دل پدری کن ؟
دست خسته ی مرا مثل کودکی گرفت!
هیچ مگو.
به خورشید رسیدیم..غبار آخر شد
هیچ مگو.
پس از چندین شکیبایی..
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت...
....او از بوی گیسویت.
مدامم مست میدارد.
هم شاه منی هم ماه منی
هیچ مگو.
گر به همه
گر به همه
گر به همه عمر خویش؛با تو بر آرم دمی
حاصل عمر آن دم است.باقی ایام رفت
هر که دلا هر که دلا هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
هر جا که کشم زود بیا
هیچ مگو.
-آخه چرا؟ آدم باید بگه!
فرض مثال این آب!
اگه نگه؟ این آقای استاد! این آقای مولوی! این آقای حافظ!
این برادر انار!!
خسته ام.
اما با لبخند!!