همه را در دل من راه نیست
کاجها و نیزار کوچک دوستان من
بادهای پاییزی را از دیوار شرقی راهی نی
غرب خانه جولانگاه باد
مرا چنگی؛ تنبل از نواختن
مرا کتابهایی است؛ بیحوصله از خواندن
تمام روز دلم را آرامشی است و آرزویی نی.
چرا خانه را بزرگتر کنم؟
اتاقی برای تنی کافی است
چند پیمانه برنج برای خوردن؟
«وظیفه» مرا بس
مرا نه یارای پرورش توت و نه کشت برنج
«وظیفه» قوت و پوشاک مرا کافی است
چنین که منم چرا باید ناراضی باشم؟
( بوجو ای)
با سرش میگوید نه
ولی با قلبش میگوید آری
از هر چه که خوشش میآید میگوید آری
به معلم میگوید نه
میایستد
از او سوال میکنند
و همهی مسائل مطرح میشود
ناگهان خندهاش میگیرد
و همهچیز را پاک میکند
کلمات و اعداد را
نامها و تاریخها را
جملهها و دامها را
و با وجود تهدیدهای معلم
و هو و جنجالهای بچههای ناقلا
با گچ رنگارنگ
بر تختهسیاه بدبختی
صورت خوشبختی را میکشد.
( ژاک پره ور)
و بر قلهی یاگامی
روشنایی به سیاهی میگراید.
میپنداشتم مردی دلیرم
اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است.
هی تومارو
---
شکوفهها چرخزنان با نسیم
چنان چون برفدانهها ناپدید میگردند
آنچه زوال میپذیرد
منم
کن تسون
---
دروازهی خانه را بسته بودم
و چفت در را...
از کدام در درآمدهای عزیز من
تا به رویای من پدیدار آیی؟
تاری هارا
---
تنها زمانی کوتاه
در کنار یکدیگر بودیم
و پنداشتیم که عشق
هزاران سال میپاید
یاکامو کی