برای ما دو تا چه مانده است
تا پنجاه پنجاه قسمت کنیم
نیمی برای تو، نیمی برای من، و هرکسی به راه خود؟
یک کتاب مقدس، یک دست ورق؟
تکهزمینی یا ماهیتابهای؟
ایوانکی، سکویی تا بر آن بنشینیم؟
چطور میتوانیم رفیق باشیم
وقتی تو به زبان من حرف میزنی
و من به زبان تو حرف میزنم
و تو حرف مرا نمیفهمی
و من حرف تو را نمیفهمم؟
کارل سندبرگ
...و گویی چشمانش شعلههای آتش بودند
که تا صبحگاه با من پرواز میکردند
و من درنیافتم
این چشمان عجیب رنگ چهاند
و همهچیز در پیرامونم لرزید و نغمه سر داد
و من درنیافتم که تو دوست بودی یا دشمن
و زمستان بود یا تابستان..
آنا آخماتوا - ۱۹۵۹