برای ما دو تا چه مانده است
تا پنجاه پنجاه قسمت کنیم
نیمی برای تو، نیمی برای من، و هرکسی به راه خود؟
یک کتاب مقدس، یک دست ورق؟
تکهزمینی یا ماهیتابهای؟
ایوانکی، سکویی تا بر آن بنشینیم؟
چطور میتوانیم رفیق باشیم
وقتی تو به زبان من حرف میزنی
و من به زبان تو حرف میزنم
و تو حرف مرا نمیفهمی
و من حرف تو را نمیفهمم؟
کارل سندبرگ
...و گویی چشمانش شعلههای آتش بودند
که تا صبحگاه با من پرواز میکردند
و من درنیافتم
این چشمان عجیب رنگ چهاند
و همهچیز در پیرامونم لرزید و نغمه سر داد
و من درنیافتم که تو دوست بودی یا دشمن
و زمستان بود یا تابستان..
آنا آخماتوا - ۱۹۵۹
|
عاشق بادی هستم که کلاهبرداری نمی کند. عاشق شانه ای هستم که افکار پریشان را مرتب می کند. عاشق آدم تشنه ای هستم که فریب سراب را نمی خورد. عاشق ابری هستم که قطره بارانی در دهان آب تشنه می گذارد. عاشق فریادی هستم که سکوت را تنها نمی گذارد. عاشق گلیمی هستم که نمیگذارد صاحبش پا را از آن فراتر بگذارد. عاشق مسافری هستم که در جاده مارپیچ هم به راه راست هدایت می شود. عاشق لبخندی هستم که در برابر غمها روئین تن باشد. عاشق پرنده ای هستم که شکوفه های بهاری را با ضربان قلبش شماره می کند.
پرویز شاپور | |