دوستم داشته باش دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند دستها بیهوده
چشمها بی رنگ اند
دوستم داشته باش -شهرها می لرزند
برگها می سوزند یادها می گندند
باز شو تا پرواز سبز شو از آواز
آشتی کن با رنگ عشقبازی با ساز
دوستم داشته باش
سیبها خشکیده- یاسها پوسیده
شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد
ناب تر روشن تر بارور خواهم شد.
دوستم داشته باش برگ را باورکن
آفتابی تر شو باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود
روز پر سوز نبود زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش....
شهریار قنبری
|
۱-به حال موجودی اشک می ریزم که می خواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود. | |