برای کلاس شناخت اقوام ایرانی -من تحقیق در مورد قوم کرد رو انتخاب کردم-وقتی که تحقیقم تقریبا تموم شده بود-با زحمت تونستم که
با یک کرد ایرانی صحبت کنم. در مورد زبان کردی-
من یکی از منابع تحقیقم رو یک کتاب ترجمه شده که نویسنده آن یک محقق بود انتخاب کرده بودم..هر چی بیشتر می خوندم متوجه
شدم که چقدر مترجم گرامی در متن اصلی دست برده -حتی در پاورقی ها هم تندروی کرده- به طوری که من صدایش را می شنیدم-
بعد از مدتی -یه جایی اتفاقی در مورد این مترجم خوندم...
از اون موقع تصمیم گرفتم که تا جایی که میشه اول در مورد مترجم ها تحقیق کنم بعد ترجمه های اونارو بخونم....
به مادرم گفتم: دیگر تمام شد....(فروغ فرخ زاد)
هیچ مهم نیست که اونا چی به ما می گن
هیچ مهم نیست که اونا چکار می کنن
هیچ مهم نیست که اونا چی به ما یاد می دن
حقیقت اونیه که ماها بهش معتقدیم
هیچ مهم نیست که به ما چه نسبت هایی می دن
یا چه جوری بهمون حمله می کنن
هیچ مهم نیست که ما رو به کجا می خوان بکشونن
ما راه بازگشت خودمون رو پیدا خواهیم کرد
من نمی تونم زیر اعتقاداتم بزنم
نمی تونم غیر از اونی که هستم باشم
من می دونم که تا ابد دوست خواهم داشت
من مطمئنم
حالا هرچی که می خواد بشه
فقط اگه اشکام می شدن لبخند
فقط اگه شبهام می شدن روز
فقط اگه دعاهامون مستجاب می شد
اون وقت حتما از زبون خدا میشنیدیم
که می گفت: هیچ مهم نیست که اونا چی بهتون می گن
هیچ مهم نیست که اونا چکار می کنن
هیچ مهم نیست که چی بهتون یاد می دن
حقیقت همونیه که شماها قبول دارین
و من شماها رو استوار و محفوظ نگه می دارم
در مقابل طوفانها ازتون محافظت می کنم
هیچ مهم نیست که بعضی جاها زندگی مرده باشه
چون آرزوی ما تازه متولد شده
هیچ مهم نیست که اونارو کی رهبری می کنه
هیچ مهم نیست که سرانجامشون کجاست
هیچ مهم نیست که در مورد ما چی فکر می کنن
من خودم برات همه اون کسایی خواهم بود که لازمشون داری
هیچ مهم نیست اگه خورشید دیگه نتابه و یا اگه آسمون آبی آبی نباشه
هیچ مهم نیست که پایان کار چیه و کجاست
چون زندگی من با تو تازه آغاز شده
من نمی تونم زیر اعتقاداتم بزنم
نمی تونم غیر از اونی باشم که واقعا هستم
من می دونم این عشق ابدیه واین تمام اون چیزیه که الان برای من مهمه
حالا هرچی که می خواد بشه
حالا هر چی که می خواد بشه
حالا هرچی که می خواد بشه.....
Boyzone
صدای جامه های دامن کشان شب را شنیدم
که بر شبستانهای مرمرینش کشیده می شد
و دامنهای تیره فام او را دیدم
که از پرتو دیوارهای مینوی حاشیه دار بود
حضورش را بر جادوی قدرتی
که در آن بود فراز سرم دریافتم
حضور آرام و باشکوه شب را
چون حضور دلدار خود
آواهای اندوه و نشاط را شنیدم آهنگهای نرم گونه گونه
که حجره های اشباح شب نشین را می آکند
چون جامه های شاعری کهن.
از برکه های خنک هوای نیمه شبی
روانم آرامش نوشید.
چشمه آرامش جاودانی در آنجا روانست
از آن برکه های ژرف جاری می گردد.
ای شب منزه از تو می آموزم
تحمل آنچه را که پیش از من آدمیان تحمل کرده اند
تو بر لبان انگشت تامل می گذاری
و آنها دیگر به شکوه باز نمی شوند. مانند "اورست" این دعا را بر لب می رانم آرامش! آرامش! آرامش!
با بالهای پهناور گشوده فرود آى
ای شب خجسته دلاویز محبوب,
که برای قدوم تو بسی دعا کرده ام!
( لانگ فلو )