صدای جامه های دامن کشان شب را شنیدم
که بر شبستانهای مرمرینش کشیده می شد
و دامنهای تیره فام او را دیدم
که از پرتو دیوارهای مینوی حاشیه دار بود
حضورش را بر جادوی قدرتی
که در آن بود فراز سرم دریافتم
حضور آرام و باشکوه شب را
چون حضور دلدار خود
آواهای اندوه و نشاط را شنیدم آهنگهای نرم گونه گونه
که حجره های اشباح شب نشین را می آکند
چون جامه های شاعری کهن.
از برکه های خنک هوای نیمه شبی
روانم آرامش نوشید.
چشمه آرامش جاودانی در آنجا روانست
از آن برکه های ژرف جاری می گردد.
ای شب منزه از تو می آموزم
تحمل آنچه را که پیش از من آدمیان تحمل کرده اند
تو بر لبان انگشت تامل می گذاری
و آنها دیگر به شکوه باز نمی شوند. مانند "اورست" این دعا را بر لب می رانم آرامش! آرامش! آرامش!
با بالهای پهناور گشوده فرود آى
ای شب خجسته دلاویز محبوب,
که برای قدوم تو بسی دعا کرده ام!
( لانگ فلو )
در جنگلی زرد دو راه از هم جدا می شدند
و دریغا من نمی توانستم که یک مسافر باشم
و هر دو راه را در پیش گیرم-
مدتی بر جاده ایستاده و تا چشم می دید به آنجایی که
یکی از آن دو راه در میان بوته زارها می پیچید نگریستم.
سپس راه دیگر را در پیش گرفتم که به همان خوبی و صفا بود
و شاید هم شایستگی بیشتری داشت
زیرا گیاه بسیار بر آن روییده بود و نیازمند پایکوب شدن بود
گرچه آمد و رفت - هر دو را
به یکسان کوفته و فرسوده کرده بود.
و در آن صبحدم برگهایی که هیچ گامی آن را پایمال نکرده بود
هر دو را یکسان در بر می گرفت
راه اول را برای روزی دیگر گذاردم
ولی چون می دانستم که هر راهی به راه دیگری می پیوندد
در بازگشت خود تردید داشتم
سالهای دراز پس از این - زمانی
با حسرت خواهم گفت
دو راه در جنگلی از هم جدا می شدند و من -
من راهی را برگزیدم که از آن کمتر رفت و آمد شده بود.
و همین سبب تفاوت بسیار شده است.
(رابرت فراست-ترجمه فتح ا... مجتبایی )
این روزها من سرماخورده ام. برای همین کم نوشتم .چیزهایی هست که در چند روز آینده می نویسم....